• تَهِ دلیها 08.10.2009

    اینروزها،بیشتر اوقات فکری دارم

    فکری که بیش از آنکه عذاب آور باشد،شوق تغییر و توانایی را بر دوشم مینهد

    فکری دارم مملو از نگرانی و سرشار از امید

    فکری دارم مالامال از احساس و پابند منطق

    وقتی میبینم

    مثل کتابهای داستان،به رسم قهرمان

    بعد از مدتی دوری و دوستی  با هر بشر که فکرم را نمیفهمید

    گل رُزی را دیدم که فکرم را فهمید

    و بعد از دیدن ِ آنچه کسی توان دیدنش نداشت

    وقتی میبینم بعد از همه دادوستد های اطلاعاتی

    هنوز وسعتِ آنچه شوق  من از دیدن اوست را نیافتم

    نگران نمیشوم

    خوب دقت میکنم

    خود اوست،وجود اوست که همه راز و رمزهای احساس من است

    خود اوست که عنان دل را بر دست دارد

    ومن از دیدارش سیرنمیشوم

    من از شنیدن آنچه میگوید سرشار از شوق

    و از شنیدن آنچه نمیگوید لبریز از احساس

    واقعا حس خوبی را که دارم ،هرآینه

    میفازایم و تازه،نه فقط زنده ام بلکه

    زندگی میکنم

    وهنوز با تمام قوا

    مقهور قدرتی هستم

    که نمیدانستم دارم

    حتی آرزوی یکبار دیدن تجلی ِ آن را داشتم

    امیدوار بودم مثل انسان، داشته باشم

    ولی تصوری از داشتنش نداشتم

    میفهمم

    گُل زیبای رُزی که

    چنین هنر و ذوق  زیستن  را زنده میکند

    کم از خالق زندگیَم

    ندارد

    اینروزها فکری اَم

    فکر فاصله و دیدار دوباره به جای خود

    فکر این که چگونه،اینهمه

    دوستت دارم

    نوشته شده توسط admin در ساعت 4:34 ب.ظ

  • نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.