بیست و چند روز است نمیتوانم بنویسم
قلم به دستم و دستم به دکمه آخر دوربین ، هرسه غریبه اند
دوستان زیادی داشتم
دوستانی که با آنها عمر و خاطرات و مراحل
سلسه وار از پی هم گذشتند و دست کودتا آنها را از من و من را از آنها
دور کرد
بیست روزیست به عکسها مثل قبل نگاه نمیکنم
عکسها هم بو و طمع تلخ تحجر و مقاومتی را میدهند
که کثیف و فاسد و متعفن است
که جان میگیرد تا تغییر نیاید
بیست روزیست به یاد هم قسم شدنمان میُفتم
قسمی که به ذات رفاقت و پایمردی خوردیم
که با دیدن سبزرویه ها در معابر
در دل هر فرد
برای فردای خود مصمم شویم
یاد قولی که دادیم که تا آخرین لحظه با طراوت
قدر شادی و انبساط خاطر نسبی حاصل از حضورمان را
پس از بست و سوم ماه خرداد بدانیم
که بایستیم ، که بمانیم
بیست روز است
وقتی میشمارم،از دوستان خیلی نزدیک و از دوستان خیلی دور
روی هم رفته پانزده نفر از صدو بیست و هشت نفر مانده ایم
ولی این ماندن ماندن نیست،با امید ساختن نیست
قرار است سرخورده ترین بهار این سی و چند سال
فقط شش تایشان را کنار هم نگه دارد
دلم به هم میخورد رفقا
من اینبار با خون دل مینویسم
نه به دلایل خاص پُلیتیکی،که آنها به جا و دقیق و محکم
که به آن قسم شکستن ما و رفقا
که هرکدام برای مملکت خود گریستیم و پای کوه و کمر قسم به ذات رفاقت و امید خوردیم
تا کنار هم بمانیم
دنیای شادی بسازیم
با سختی ها،با نا امیدی ها،با دردها و غمها
بسازیم و نمنم شکستشان دهیم و برای دل و خاک و شادی کار کنیم
ولی فی الحال…
دیگرنه میتوان نوشت نه میتوان دیده را باز دید
فقط پانزده نفر مانده ایم
بیست روزییست یتیم شده ایم
یتیم ِ رفیق و شادی و امید





