دیشب تا هفت صبح برایت نامه نوشتم
نامه که نه،درد و شادی،بیش و کم،ضد و نقیض،قوی و ضعیف،سیاه و سپید،ساده و راه_راه…
هرچه بود برایت نوشتم
نوشتم از روزی که “بوییدمت و تو،همان بوی آشنای سالهای انتظاررا میدادی”
از رنگی که شوق جاری شدنت داد به من،و من به تمام رخوتها نه گفتم
اما تورا نمیبینم
دیگر رفیق شفیق و بی آلایشم
در گندمزار رفاقتزار های اتوبان کردستان،چه با قهوه چه با دونات
دستانم را به گرمی نگاهش
و قلبم را به پاکی
آذین نمیکند.
چقدر سخت است تضمین دوبارۀ آنچه تو قولش را دادی
و رفتن
بدون ژست تنهایی
و ندیدن،نفشردن و نبوسیدن دستهایت
در نیم متری پنجره سراسری مغازه میان دو برج
در بیست سانتی هم!
لعنت به حسی که شبانه هایم را برایت تلخ کرد
دلم برای صدایت،سادگیت،رنگ و لعاب کاغذهایت
ژوژمانهایت،شوق دیدار دوستانت
خستگیهای اتوبان های میان دو شهرت
دلم برای همه کاستی ها
با هم بودن ها
لک زده
ولی…
کاش در سر بزنگاه
از ترس اشکهایت
کاش،اینقدرزیاد
به فکرت نبودم …





