• گل من،

    آمدنت را با تمام وجود احساس کردم

    دیدمت

    بوییدمت،همان بوی آشنای سالهای انتظاررا میدادی

    همان بوی خوب و گرم زندگی

    امید و نشاط

    دیوانگی و شوق

    وقتی جرقه ای در میان انبوهی از احساسات سرد و خُرد

    بعد از سالها رنج و زحمت،از تو

    به  جنگلم افتاد

    شوق جاری شدنت رنگم داد

    به تمام رخوتها “نه” گفتم

    تو را دیدم و شوقم پیدا شد

    شوقی که بی تعارف،ظنّ ِ نابودیَش بُرده بودم

    و ایمان آودرم،که

    زیبایی سادگیست و سادگی،زیباترین ِ زیبایی آفرینیهاست

    نمیدانم بعد از چندوقت است؛

    امشب

    صدای قاشق همسفرِ با شِکر در دَوَران لیوان سرامیکی قهوه

    از هر صدایی برایم خوشتر است و با به یادآوردنت

    همه آنچه مرا میازُرد از کف دادم

    تورا که میبینم

    شوقم را زندگی میکنم

    با تمام وجودم که گرمست و مست

    ماندنی باشی خوشقدم دیرینه پای آشنا

    دوستت دارم

  • بیست و چند روز است نمیتوانم بنویسم

    قلم به دستم و دستم به دکمه آخر دوربین ، هرسه غریبه اند

    دوستان زیادی داشتم

    دوستانی که با آنها عمر و خاطرات و مراحل

    سلسه وار از پی هم گذشتند و دست کودتا آنها را از من و من را از آنها

    دور کرد

    بیست روزیست به عکسها مثل قبل نگاه نمیکنم

    عکسها هم  بو و طمع تلخ تحجر و مقاومتی را میدهند

    که کثیف و فاسد و متعفن است

    که جان میگیرد تا تغییر نیاید

    بیست روزیست به یاد هم قسم شدنمان میُفتم

    قسمی که به ذات رفاقت و پایمردی خوردیم

    که با دیدن سبزرویه ها در معابر

    در دل هر فرد

    برای فردای خود مصمم شویم

    یاد قولی که دادیم که تا آخرین لحظه با طراوت

    قدر شادی و انبساط خاطر نسبی حاصل از حضورمان را

    پس از بست و سوم ماه خرداد بدانیم

    که بایستیم ، که بمانیم

    بیست روز است

    وقتی میشمارم،از دوستان خیلی نزدیک و از دوستان خیلی دور

    روی هم رفته پانزده نفر از صدو بیست و هشت نفر مانده ایم

    ولی این ماندن ماندن نیست،با امید ساختن نیست

    قرار است سرخورده ترین بهار این سی و چند سال

    فقط شش تایشان را کنار هم نگه دارد

    دلم به هم میخورد رفقا

    من اینبار با خون دل مینویسم

    نه به دلایل خاص پُلیتیکی،که آنها به جا و دقیق و محکم

    که به آن قسم شکستن ما و رفقا

    که هرکدام برای مملکت خود گریستیم و پای کوه و کمر قسم به ذات رفاقت و امید خوردیم

    تا کنار هم بمانیم

    دنیای شادی بسازیم

    با سختی ها،با نا امیدی ها،با دردها و غمها

    بسازیم و نمنم شکستشان دهیم و برای دل و خاک و شادی کار کنیم

    ولی فی الحال…

    دیگرنه میتوان نوشت نه میتوان دیده را باز دید

    فقط پانزده نفر مانده ایم

    بیست روزییست یتیم شده ایم

    یتیم ِ رفیق و شادی و امید