• باد خیلی آروم رو صورتش لیز میخورد و با موهاش بازی میکرد انگار میخواس به زور بیدارش کنه

    طبیعت با قانون خودش رفتار میکرد و کاری نداشت که  شب نخوابیده یا فقط یه ساعت،مهم اینه که باد میخواس اونو بیدار کنه

    باز یکی از ناب ترین لحظات صبحای زودشو تجربه میکرد وقتی سر رو به بالاشو یه کم به راست خم کرد و حس کرد نصفش اون ور تخت داره وول میخوره

    اولین حسی که داشت دلتنگیش بود، فوری دستشو انداخت دور کمرش و خودشو بهش چسبوند

    اونیکی دستشم با اون یکی دست خودش قفل کرد

    سرشو بالا سر دخترک گذاشت و گفت:

    بیداری؟

    شنید: نه واقعا، هوا جون میده برا یه چرت حسابی

    نتونس مقاومت کنه،همون طوری خواست خوابشون ببره

    توی خوابش به روزی فکر میکرد که همین دخترک براش یه غریبه تو اتوبوس دانشگاه بود

    فکر میکرد یه رقیب براش پیدا شده،کسی که نقاشیش بهتر نیس ولی رنگاش رنگ ترن

    خیلی سعی کرد به دخترک ترم دومی بفهمونه نقاشی سبکای مختلف داره،دستای زیادی توشن،تنوع داره

    ولی الان که یه دوره میکنه

    میبینه منی که سبکای نقاشیو یاد گرفتم نقاش نیستم

    اونه که با رنگاش تصویر واقعی تری میسازه ،اونه که دلشو برده،اونه که نقاشه

    اونی که رنگاش مال خودشن

    به همین فکر

    یه کم سرشو تکون داد

    صورتشو بو کرد و یه گل کاشت روش

    بوی غریبی که سالها به دنبالش بودو میداد

    با رنگای هم قاطی شده بودن

    اونم دیگه رنگای خودشو پیدا کرده بود

    لذت هنرو داشت درک میکرد

    هنر رنگ دادن،رنگ باختن

    رنگ و نقش

    زندگی

  • طبیعی بودن یعنی مثل طبیعت بودن

    طبیعت دیدی با کسی تعارف داشته باشه؟ دیدی استثنا قائل بشه؟ دیدی چشم پوشی کنه؟

    وقتی قراره چیزی برای عرضه داشته باشی،حالا فارغ از تقاضایی که موجود یا لاموجود،به تعداد یا با کیفیتهای متغیر براش وجود داره یا نداره،

    دیگه تنها چیزی که عطر هویتتو میپاشه تو هوا فقط خلقه و انتخاب

    فاکتور اصلات!

    اون وقت برات لذت به وجود میاد

    معنا پیدا میکنه

    اون وقت بوی جوونی میدی حتی اگه 87 سالت باشه

    فقط یاد باشه اگه بتونی برای خودت مدل سازی کنی

    بتونی بفهمی چی نوشتم امشب

    بتونی کاملا توی این فاز باشی

    یعنی خودتی

    یعنی لذتات اونایین که خودت ساختیشون

    خودت ازشون خوشت میاد

    خودت و خودت

    تو از تکرار دور شدی

    و به تطابق با الگوی دینامیک مغز خودت رسیدی

    این تو هستی که تحت کنترل نیستی

    تو همه چیزو تحت کنترل داری

    تو بوی امید میدی

    لذت ببر،از بوی تنت،بوی امید

    بوی افکارت

    شایدهای مثبت،امیدوارمهای مهار نشدنی تو زندگیت

    بوی جوونی میدی

    یو اسمل لایک تین اسپیریت

    !

  • اولین پست قسمت داستان ها

    خوب سیستم داستان نویسی توی این بلاگ اینجوریه که بیشتر میره به سمت شخصیت پردازی

    شخصی هایی که ریشه ها و وجود حقیقی دارن ولی من بهشون ابعاد نه چندان حقیقی میدم

    این ابعاد حقیقی هستن ولی واقعا تعداد زیادیشون اصلا با فرد مورد نظر سازگاری ندارند

    یا حتی اگه دارند،الان متعلق به اون فرد نیستند

    یه جور دیگه،این که آدما رو طوری که میخوام تصورشون میکنم،بدون این که به هویتشون لطمه وارد بشه

    البته اگه و فقط اگه اضافه شدن بعضی از تواناییها یا پررنگتر شدن بعضی از خصوصیتها،برای صاحبان واقعی  شخصیت های داستانهای من یه لطمه یا یه توهین به حساب نیاد

  • 1،2،3
    شروع..

    اینجا برای تجربیات ارزنده و در عین حال خیلی چکیدۀ ما

    مایی که ممکنه از یه قضیه چنان درسی گرفته باشیم (خوب یا بد)که خواسته باشیم به بقیه هم بگیم ولی تا الان جاش یا نبوده یا اگه بوده مختص این کار نبوده
    من خودم زیاد از این حرفا دارم ولی گلچین کردنش خیلی مهمه!
    بیاین جملات قصار خودتونو بگین،به هم احترام بزارین تا شاید یه موقه یکی بتونه از تجربیات شما استفاده کنه.
    شروع میکنیم!
    سخن بزرگانه شما!

    1.
    کارههایتان را در واقعیت علاقه مندانه انجام دهید به جای آنکه کاری را در ذهنتان انجام دهید که به آن علاقه مندید
    پ.ن:
    شاید یکی از همین جمله ها،حاصل صدها تجربه و سالها گذر زمان بوده باشه،پس حداقل دوبار بخونش!

  • سلام،های،درود ...

    من مهردادم،این بلاگمه و سعی میکنم از این به بعد برای تنها جایی که بعد از این همه مدت رخوت حاضر شدم زحمت بکشم ارزش زیادی قائل باشم و بتونم بیشتر حرفای تو مغزم و بعضی حرفای تو قلبمو با مخاطبام در میون بزارم چون این همون هدف منه!

    مخاطبایی که یا شنیدن که من داستان مینویسم یا از طرح و نوشته های کارتام بدشون نیومده و پیش خودشون گفتن :”حالا یه سر بزنیم ببینیم این چی میگه”!

    به هر حال اگه حتی از دسته آخری که خیلی اشتباهی یا خوشبینانه تر،فقط تصادفی وارد این قسمت شدین بازم بهتون خوش اومد میگم

    اصلا؛حالا متاسفانه یا خوشبخانه اهل تعارفات رایج در نوشته ها و سرمقاله ها و معرفی نامه ها و به زبون تازه تر،پُستام نیستم

    این منم که به شما احتیاج دارم پس دلیلی نیس که بخوام تعارفی داشه باشم با کسی که سعی کردم جذبش کنم تا از دیدم یا افکارم شایدم داستان سرایی هام مطلع بشه

    من خیلی اهل حرف زدن نیستم ولی بدون کنترل در حال فکر کردنم،حالا فکر کردن نه لزوما زیاد مثبت یا منفی

    فکر کردنی که انرژی میبره و فقط باد هوا بوده تا الان

    ولی الان قراره مدون بشه،اینجا برای چند کلمه فکرِ حساب

    خوب الان باید چجوری بگم؟ یه مدلی شدم که به خودم گفتم بهتره یه اشتراک فکریو شروع کنم و بعد به سمت بهتر کردنش یا استفاده از نظرات دیگرون که همیشه در صورت تایید صداقتشون برام مهم بودن برم

    این اولین قدم توی زندگیمه در راستای ولو شدن از لحاظ فکری،راحت شدن از پرت-فکر ها و البته گفتن حرفایی که شاید به درد دیگرون بخوره

    نباید خودمو پشت چند تا فونت و دو تا عکس و چند تا پاراگراف متنی قایم کنم

    همونطور که توی زندگیم پشت هیچی قایم نشدم

    برا همین فقط یه خبر خوب برا خودم دارم اونم اینه که اینجا هم زندگی صادقانه و بدون دروغه برام و مطمئنم هرچند خسته کننده هم باشه باز به درد همه زندگیم میخوره

    چون مدهاست شخصی پردازی و داستان نویسیو دوس دارم،عکس میگیرم،جملات کوچولو مینویسم،فکرامو سعی میکنم یه ایده بکنم،نقدامو به صورت مدون در بیارم و براشون راه پیش بزارم….

    خیلی کارای دیگَم انجام میدم که اینجا دسته بندیش میکنم وقتی تونستم حداقل یه پست دربارش بزنم

    فعلا برنامم اینه که چند از داستانایی که توی فروم یا فرومهایی منتشر کردم که فقط چند تا صحنه سازی درباره یکی از میلیونها “میتوانیم اینگونه باشیم” بعضی رفقام بوده رو اینجا بنویسم دوباره

    بعد درباره افکار و بعضی از علاقه هام چند بار بنویسم

    و کلا اینجا بشه حیات خلوت من

    حیات خلوت کسی که

    میخواد لذت بردن از زندگیشو تازه شروع کنه،البته لذت ناشی از سادگی

    که پیچیدگی یعنی تکرار سادگی،یعنی عذاب

    راحت و آروم بخوابین…