• دیشب تا هفت صبح برایت نامه نوشتم

    نامه که نه،درد و شادی،بیش و کم،ضد و نقیض،قوی و ضعیف،سیاه و سپید،ساده و راه_راه…

    هرچه بود برایت نوشتم

    نوشتم از روزی که “بوییدمت و تو،همان بوی آشنای سالهای انتظاررا میدادی”

    از رنگی که شوق جاری شدنت داد به من،و من به تمام رخوتها نه گفتم

    اما تورا نمیبینم

    دیگر رفیق شفیق و بی آلایشم

    در گندمزار رفاقتزار های اتوبان کردستان،چه با قهوه چه با دونات

    دستانم را به گرمی نگاهش

    و قلبم را به پاکی

    آذین نمیکند.

    چقدر سخت است تضمین دوبارۀ آنچه تو قولش را دادی

    و رفتن

    بدون ژست تنهایی

    و ندیدن،نفشردن و نبوسیدن دستهایت

    در نیم متری پنجره سراسری مغازه میان دو برج

    در بیست سانتی هم!

    لعنت به حسی که شبانه هایم را برایت تلخ کرد

    دلم برای صدایت،سادگیت،رنگ و لعاب کاغذهایت

    ژوژمانهایت،شوق دیدار دوستانت

    خستگیهای اتوبان های میان دو شهرت

    دلم برای همه کاستی ها

    با هم بودن ها

    لک زده

    ولی…

    کاش در سر بزنگاه

    از ترس اشکهایت

    کاش،اینقدرزیاد

    به فکرت نبودم …

  • اینروزها،بیشتر اوقات فکری دارم

    فکری که بیش از آنکه عذاب آور باشد،شوق تغییر و توانایی را بر دوشم مینهد

    فکری دارم مملو از نگرانی و سرشار از امید

    فکری دارم مالامال از احساس و پابند منطق

    وقتی میبینم

    مثل کتابهای داستان،به رسم قهرمان

    بعد از مدتی دوری و دوستی  با هر بشر که فکرم را نمیفهمید

    گل رُزی را دیدم که فکرم را فهمید

    و بعد از دیدن ِ آنچه کسی توان دیدنش نداشت

    وقتی میبینم بعد از همه دادوستد های اطلاعاتی

    هنوز وسعتِ آنچه شوق  من از دیدن اوست را نیافتم

    نگران نمیشوم

    خوب دقت میکنم

    خود اوست،وجود اوست که همه راز و رمزهای احساس من است

    خود اوست که عنان دل را بر دست دارد

    ومن از دیدارش سیرنمیشوم

    من از شنیدن آنچه میگوید سرشار از شوق

    و از شنیدن آنچه نمیگوید لبریز از احساس

    واقعا حس خوبی را که دارم ،هرآینه

    میفازایم و تازه،نه فقط زنده ام بلکه

    زندگی میکنم

    وهنوز با تمام قوا

    مقهور قدرتی هستم

    که نمیدانستم دارم

    حتی آرزوی یکبار دیدن تجلی ِ آن را داشتم

    امیدوار بودم مثل انسان، داشته باشم

    ولی تصوری از داشتنش نداشتم

    میفهمم

    گُل زیبای رُزی که

    چنین هنر و ذوق  زیستن  را زنده میکند

    کم از خالق زندگیَم

    ندارد

    اینروزها فکری اَم

    فکر فاصله و دیدار دوباره به جای خود

    فکر این که چگونه،اینهمه

    دوستت دارم

  • بیست و چند روز است نمیتوانم بنویسم

    قلم به دستم و دستم به دکمه آخر دوربین ، هرسه غریبه اند

    دوستان زیادی داشتم

    دوستانی که با آنها عمر و خاطرات و مراحل

    سلسه وار از پی هم گذشتند و دست کودتا آنها را از من و من را از آنها

    دور کرد

    بیست روزیست به عکسها مثل قبل نگاه نمیکنم

    عکسها هم  بو و طمع تلخ تحجر و مقاومتی را میدهند

    که کثیف و فاسد و متعفن است

    که جان میگیرد تا تغییر نیاید

    بیست روزیست به یاد هم قسم شدنمان میُفتم

    قسمی که به ذات رفاقت و پایمردی خوردیم

    که با دیدن سبزرویه ها در معابر

    در دل هر فرد

    برای فردای خود مصمم شویم

    یاد قولی که دادیم که تا آخرین لحظه با طراوت

    قدر شادی و انبساط خاطر نسبی حاصل از حضورمان را

    پس از بست و سوم ماه خرداد بدانیم

    که بایستیم ، که بمانیم

    بیست روز است

    وقتی میشمارم،از دوستان خیلی نزدیک و از دوستان خیلی دور

    روی هم رفته پانزده نفر از صدو بیست و هشت نفر مانده ایم

    ولی این ماندن ماندن نیست،با امید ساختن نیست

    قرار است سرخورده ترین بهار این سی و چند سال

    فقط شش تایشان را کنار هم نگه دارد

    دلم به هم میخورد رفقا

    من اینبار با خون دل مینویسم

    نه به دلایل خاص پُلیتیکی،که آنها به جا و دقیق و محکم

    که به آن قسم شکستن ما و رفقا

    که هرکدام برای مملکت خود گریستیم و پای کوه و کمر قسم به ذات رفاقت و امید خوردیم

    تا کنار هم بمانیم

    دنیای شادی بسازیم

    با سختی ها،با نا امیدی ها،با دردها و غمها

    بسازیم و نمنم شکستشان دهیم و برای دل و خاک و شادی کار کنیم

    ولی فی الحال…

    دیگرنه میتوان نوشت نه میتوان دیده را باز دید

    فقط پانزده نفر مانده ایم

    بیست روزییست یتیم شده ایم

    یتیم ِ رفیق و شادی و امید

  • صبح پا میشم،با هزاران شغل ذهنی و با هزار امید و آرزو

    وقتی فکر میکنم

    میبینم خوبم و پر از امید و آرزو

    ولی وقتی دقت میکنم،میبینم این تمام چیزی نیس که میخوام

    دلم واقعا گرفتست

    وقتی فکر میکنم باید یه روز از همه رفقام

    ازهمه دوستایی که پیداشون کردم

    بعد از اونهمه تنهایی و ظلم و تنهایی

    رفقایی رو که به قیمت عمرم پیدا کردم

    و حالا بعد از چنیدن و چند سال

    باید اونا رو ترک کنم و برم جایی که باید دوستای دیگه ای پیدا کنم

    به زبون دیگه ای که بلدم حرف بزنم تا بفهمن

    وقتی اینهمه باید و شایدو میبینم

    میفهمم جهان وطن بودن چقدر سخته

    و من در عمل کمتر از چیزی که در گفتار،

    بهش میتونم عمل کنم

    دلم برای مادری که از 12 سالگی برام زحمتیو کشید که تصورشم برام سخته،

    برای پدربزرگی که هر روز با امید بودنش از خواب بیدار میشم و باهاش شوخی میکنم و با 90 سال سن با تمام وجودتلاش میکنه منو بفهمه و موفقم میشه بعضا”،

    برای خواهرایی که دارم و موقعش که میرسه میفهمم از خودم کمتر دوسشون ندارم،

    برای همه

    همه که دارن میرن تبدیل به یه نوستالژی چند کیلوبایتی توی مغزم بشن با یه تصویر بندانگشتی

    خیلی تنگ میشه

    من برنده گرین کارت شدم،خوش شانس ترین برنده جهان به عبارتی..

    ولی وقتی فکر میکنم میبینم حتی این قرعه کشی هم

    ازم چیزاییو میگیره و بهم چیزاییو در ازای اون چیزای دسته اول میده

    میرم به امید زندگی خوبی که همه زمان

    به یاد پدرم و با امید خودم و به کمک خواهرام و به همت مادرم دنبالشم

    دلم برای اونی تنگ میشه

    که نمیدونه هنوز دوسش دارم

    دلم برا اونی میتپه

    که صبحای جمعه با تمام شادی و توانش

    با من میاد کوه

    برای اونی دلم تنگ میشه

    که دروازه خالیو نمیزنه تو گل،پاس میده به من

    دلم فریاد میکشه برا اونی که

    خودشو فدا کرد تا من فدا نشم

    ولی میرم

    میرم تا با ساختن چیزی که حق همه توش هست

    شرایطیو بسازم

    که هرکس بهم کمک کرده

    یا فراتر از اون،بهم عاشقانه و خالصانه امید داده

    مخصوصا مادرم

    برای همه کسایی که اسمشونو میپرستم،چه برسه به خودشون

    جایی بسازم

    که یک روز آ رامش و موفقیت منو ببینن

    و یه  ”خدا بیامرزه” از ته دل برای پدرم بگن

    ودر کنارشون

    زندگی کوتاهمو به پایان ببرم

    من سرشار از امیدم

    و آرزو

    به امید این که

    به اهدافم برسم و

    همه ازاین لذت ببرن

    تا خستگی و دلتنگی از دلا بیرون بره

    و برای یه بار دیگه

    چند مدت

    طعم خوشبختیو زیر دندونامون حس کنیم

    من برنده خوش شانس لاتاری هستم

    یک تمام کننده صرف!

  • بودم و بودیم و شدیم گذشت

    امروز با حال و هوای خاص بهتری تونستم توی خودم بگردم

    من ماههاست به کسی نگفتم که دوستت دارم

    ماههاست به خاطر کسی از انجام کاری حزر نکردم و به هیچ کاری تن ندادم

    حس میکنم زیادتر از زمان استفاده میکنم و شبها چشمام به انتظار بسته شدن باز میمونن

    اهداف و آرزوهام هیچ تغییر تشویش آور مورد پسندی ندارن

    اینطوری میخوام تغییر بدم این شرایطو

    من تنهام و این تنهایی فقط از یه نقص و اشتباه نیست

    من تنهام چون میخوام تنها باشم

    نمیدونم چطور میشه مصائب شیرین تنها نبودن و شیرینی مصیبت بارشو با تمام وجود حس کنم در حالی که

    نه با خیانت روبرو باشم،نه سوئ استفاده و نه سردی

    من تشنه معقول ترین احساساتیم که خیلی به وفور سعی کردم از راهی که همه پیداش کردن به دستش بیارم

    همون احساسی که هر از چند گاه از مسیر خودم هم بهش نهیب زدم

    من نه الان که بعد از یه شکست و دو شکست،که هیچ وقت  از صداقت و اشتراک چیزایی که خوشحالم میکنه با کسی که تمام احساسمو باهاش تقسیم میکنم پشیمون نمیشم

    ولی میبینم،حس میکنم،درک میکنم که ازم سوئ استفاده میشه

    یا میشم یه نردبون برای رسیدن به پله بالاتر،یا یه ناخنک به کیک خوشمزه احساس،یا یه تجربه برای روبرو شدن دیگرون با مشکلاتشون

    یه نفر به من بگه چرا اگه کسی منو دوست داره بهم نمیگه

    من از تکرار بدم میاد،تکرارو از زندگیم تقریبا تمام و کمال حذف کردم،برای غلبه به تکرار،به خلق که توانایی درونیمه روو کردم

    با خلق هر چیزی که بهش احساس امید و تعلق کردم خودمو از تنهایی در آوردم و به سمت آینده رفتم

    من میبینم

    وقتی از خلق های خودم لذت میبرم،میبینم که در عین “خوبی”  یه جوری انگار این خلقا کنف شدن

    میگم چیه؟ میگن تو نباید

    حرفشونو قطع میکنم و میفهمم که اونا نمیخوان من تنها باشم

    خودمم اینو میخوام

    من به تمام این 23 سال تعلق به این سیاق دارم که از تقسیم کردن شادی بین دو نفر،یه شادی دیگه شکوفه میکنه

    من میخوام شاد باشم من میخوام در بُعدی خارج از بعد درس و کار و رفیق و دوست

    این که یه فرد مورد اعتماد و اتکا هستمو بگم

    من ستونم

    وقتی دیواری به من تکیه نکنه خونه ای ساخته نمیشه

    وقتی دیواری کنارم نباشه دلم به بهترین خونه شدن خوش نیست

    من یکی َ م

    اگه دو تا باشیم ، که کامل شیم

    پیری به ما راه نخواهد داشت

    من تنهام ولی نه توی شخصیتم

    من تنهام توی دل خودم

    نه تو کار و بار و تحصیل و هرجای دیگه

    من شبای جمعه تنهام

    جمعه هایی که سالها خنده و شادی دارن

    ولی صاحبی ندارن

    تنهایی منو نمیترسیونه

    ولی منو میسوزونه

    من میخوام تنها نباشم

    اعتماد و احترام داشته باشم

    موفق و راضی و خندون باشم

    پیش خودم از همه ممنون باشم

    قدرتمو آزاد کنم

    تا با تمام وجودم

    دیگری رو راضی کنم و راضی ببینم

    من دوست دارم با هم بسازیم

    من نمیخوام تنها بسازم

    من نمیخوام من باشم

    از ن به ا میخوام برم

    ما میخوام بشم

    قلب یکیو که قلبمو داره

    میخوام با تمام وجود حس کنم

  • طبیعی بودن یعنی مثل طبیعت بودن

    طبیعت دیدی با کسی تعارف داشته باشه؟ دیدی استثنا قائل بشه؟ دیدی چشم پوشی کنه؟

    وقتی قراره چیزی برای عرضه داشته باشی،حالا فارغ از تقاضایی که موجود یا لاموجود،به تعداد یا با کیفیتهای متغیر براش وجود داره یا نداره،

    دیگه تنها چیزی که عطر هویتتو میپاشه تو هوا فقط خلقه و انتخاب

    فاکتور اصلات!

    اون وقت برات لذت به وجود میاد

    معنا پیدا میکنه

    اون وقت بوی جوونی میدی حتی اگه 87 سالت باشه

    فقط یاد باشه اگه بتونی برای خودت مدل سازی کنی

    بتونی بفهمی چی نوشتم امشب

    بتونی کاملا توی این فاز باشی

    یعنی خودتی

    یعنی لذتات اونایین که خودت ساختیشون

    خودت ازشون خوشت میاد

    خودت و خودت

    تو از تکرار دور شدی

    و به تطابق با الگوی دینامیک مغز خودت رسیدی

    این تو هستی که تحت کنترل نیستی

    تو همه چیزو تحت کنترل داری

    تو بوی امید میدی

    لذت ببر،از بوی تنت،بوی امید

    بوی افکارت

    شایدهای مثبت،امیدوارمهای مهار نشدنی تو زندگیت

    بوی جوونی میدی

    یو اسمل لایک تین اسپیریت

    !