• گل من،

    آمدنت را با تمام وجود احساس کردم

    دیدمت

    بوییدمت،همان بوی آشنای سالهای انتظاررا میدادی

    همان بوی خوب و گرم زندگی

    امید و نشاط

    دیوانگی و شوق

    وقتی جرقه ای در میان انبوهی از احساسات سرد و خُرد

    بعد از سالها رنج و زحمت،از تو

    به  جنگلم افتاد

    شوق جاری شدنت رنگم داد

    به تمام رخوتها “نه” گفتم

    تو را دیدم و شوقم پیدا شد

    شوقی که بی تعارف،ظنّ ِ نابودیَش بُرده بودم

    و ایمان آودرم،که

    زیبایی سادگیست و سادگی،زیباترین ِ زیبایی آفرینیهاست

    نمیدانم بعد از چندوقت است؛

    امشب

    صدای قاشق همسفرِ با شِکر در دَوَران لیوان سرامیکی قهوه

    از هر صدایی برایم خوشتر است و با به یادآوردنت

    همه آنچه مرا میازُرد از کف دادم

    تورا که میبینم

    شوقم را زندگی میکنم

    با تمام وجودم که گرمست و مست

    ماندنی باشی خوشقدم دیرینه پای آشنا

    دوستت دارم