باد خیلی آروم رو صورتش لیز میخورد و با موهاش بازی میکرد انگار میخواس به زور بیدارش کنه
طبیعت با قانون خودش رفتار میکرد و کاری نداشت که شب نخوابیده یا فقط یه ساعت،مهم اینه که باد میخواس اونو بیدار کنه
باز یکی از ناب ترین لحظات صبحای زودشو تجربه میکرد وقتی سر رو به بالاشو یه کم به راست خم کرد و حس کرد نصفش اون ور تخت داره وول میخوره
اولین حسی که داشت دلتنگیش بود، فوری دستشو انداخت دور کمرش و خودشو بهش چسبوند
اونیکی دستشم با اون یکی دست خودش قفل کرد
سرشو بالا سر دخترک گذاشت و گفت:
بیداری؟
شنید: نه واقعا، هوا جون میده برا یه چرت حسابی
نتونس مقاومت کنه،همون طوری خواست خوابشون ببره
توی خوابش به روزی فکر میکرد که همین دخترک براش یه غریبه تو اتوبوس دانشگاه بود
فکر میکرد یه رقیب براش پیدا شده،کسی که نقاشیش بهتر نیس ولی رنگاش رنگ ترن
خیلی سعی کرد به دخترک ترم دومی بفهمونه نقاشی سبکای مختلف داره،دستای زیادی توشن،تنوع داره
ولی الان که یه دوره میکنه
میبینه منی که سبکای نقاشیو یاد گرفتم نقاش نیستم
اونه که با رنگاش تصویر واقعی تری میسازه ،اونه که دلشو برده،اونه که نقاشه
اونی که رنگاش مال خودشن
به همین فکر
یه کم سرشو تکون داد
صورتشو بو کرد و یه گل کاشت روش
بوی غریبی که سالها به دنبالش بودو میداد
با رنگای هم قاطی شده بودن
اونم دیگه رنگای خودشو پیدا کرده بود
لذت هنرو داشت درک میکرد
هنر رنگ دادن،رنگ باختن
رنگ و نقش
زندگی






