این موضوع برا من خیلی داره رو اعصاب میره! اصلا هم ربطی نداره به این که از نظر یه عده دیگه کون روزگارو پاره کردم و تفریج و سفر این مدل چیزا!
اونی که منو میشناسه میدونه شاد بودن من فقط تابع جایی که بودم نیس! چون هرجا بری بالاخره مشکلاتم هست! ولی سعی که میتونی بکنی لامصب!
کسایی که میشناسن منو میدونن قبل از این فاز 3،4ماهه آخر هم برام این موضوع غیرقابل هضم بوده!
یه مدت درست شده بود ولی بازم رفتیم توی همون فاز! اون یه مدت منظورم اردیبهشت تا خرداد پارسال بود!
تعریف روشنفکری تو مملکت ما شده ریش و ناامیدی و حرف زدن از خودکشی و گیردادن به زمین و زمان و بعضا ریدن به هرچیزی که ارزش داره و نداره! از جنس مقابل بگیر برو تا پدر و مادر خود طرف!
من مشکلم این نیس که واقع گرا نیستم یا مثلا میخوام بگم نه! این مشکلات واقعیت نیست یا مثل این کتابای تخمی و کلاسایی که شده توبره پُر کردن جیب یه عده عوضی بخوام فرمول بدم بگم نگاهتو عوض کن و زندگی را قدر بدان از این لاطائلات! نه واقعا
من دقیقا 99% عمرمو با همه این مشکلات زندگی کردم؛همیشه بدتریناشم داشتم! روزایی بوده که سخت بوده به معنای واقعی،روزایی بوده که فاجعه بوده برام! مثل همه هم سن و سالام تو جنگ و بعد از جنگ بزرگ شدم! مثل خیلیا توی خانواده معمولی از نظر مالی بودم؛آرامشم مثل بقیه بوده چون بیرون از خونه شرایط تقریبا برا همه مساویه
پس چرا من هیچ وقت حتی توی بدترین نوع اتفاقات و لخظات زندگیم اینقدر ناامید نبودم؟ چرا مردم اینقدر ناامیدی پَرست شدن؟ چرا همه دوس دارن از همه چیز ایراد بگیرن ؟ من حتی نمیخوام بگم دنبال ایراد توی خودشون بگردن! اصلا موضوع اینه که بعضی وقتا دنبال ایراد اصلا نباید رفت! اصلا گاهی اوقات لازمه آدم بعضی ایرادا رو نادیده بگیره! واسه چی همه در هرموقعیتی اینفدر از همه چیز ایراد میگیرن؟ رضایت و غر زدن دیگه تا یه حدی با هم رابطه دارن! آدم یه آدمایی رو تک و توک میبینه که هیچی ندارن! نه امکانات نه مظاهر دل خوش! ولی واقعا امید دارن! ولی تا دلت بخواد آدم میبینی از طیفهای وسیع تقریبا همه اجتماع
چه اونی که همه چی داره چه اونی که نداره! همه از دم غر میزنن! ناامیدن! حتی چیزی که با دستای خودشونم میتونن تغییر بدن ول میکنن و غر میزنن
همه میخوان یه مدلی خفن باشن! انگار خفن بودن شده مُد! تازه اونی خفن تره که ناامید تره! عکسایی که خوار امیدو گاییدن بیشترین طرفدارو دارن! حتی سیستم انتخاب رنگ لباس و ماشین و وسایل و همه چیز داره به سمت یه سری رنگ مشخص ِ بی انرژی میره!
سیگار برا سیگاریا محترم! ولی کسی که یه چس دود میده به هن هن میفته،واسه خاطر پز داره میکشه! واسه چی؟ تازه اون طرفش کسی که ورزش میکنه رو مسخره میکنن! یا تیکه میندازن میگن خوبه دیگه،میتونه!!
توی هیچی آدم خلاقیت نمیبینه! هیچی حتی یه سانت تکون نمیخوره! اهداف،هرچقدر محترم ولی یا دارن کوچولو میشن یا به سمت مریضی پیش میرن
یه چیزایی که اصلا آدمیزاد باهاش به دنیا میاد!!! اینا حتی برا خیلیا آرزو شده!
همه دعوا دارن! همه به خودشون اجازه میدن درباره یکی دیگه حرف بزنن! قضاوت کنن!
میگم،اصلا منظورم این نیس که آدم لازمه جایی،چه توی خودش چه دیگران دنبال ایراد بگرده! تمام حرفم اینه که چیزا وقتی یه چیزی خرابه درستش نمیکنیم؟
چرا به هرکی یه پیشنهادی میدی میگه حسش نیس؟ مگه چه غلطی باید بکنی که حسش بیاد؟ اصلا مگخ چقدر زنده ای که حتی یه لحظه رو از دس بدی و بگی حسش نیس تا لحظه بعد حسش بیاد؟
چرا اخم بیشتر از خنده طرفدار داره؟سیگار و مشروب محترم!ولی چرا به ازای هر 100هزار تا دختر/پسری که پایه بند و بساطن یه نفر پایه کوه نیس؟ چرا وقتی میری سفر به دشت میرسی اول یه پک میزنی؟
واسه چی همش شدیم آدمایی با رفتارهای متناقض؟ چرا آسون هویت عوض میکنیم؟ واسه چی به خودمون اجازه میدیم به یکی برینیم یا تا عرش ببریمش بالا؟ این یعنی از واقعیت درمیریم دیگه!
برا چی اتاقای نیم متری پر از دود و کتابای اروپای شرقیِ راوی فلاکتها،جای علاقه ما به رنگ و طبیعت و جنب و جوش و مبارزه و شادی رو گرفته؟مگه چقدر نیاز داریم بدونیم و عمیقا حس کنیم کدوم مردم دنیا از چه جنسی بدبختی کشیدن؟
شادی ای که بعضی وقتا ارزون تر از یه پاکت سیگار هم میشه به وجود بیاریم ولی ترجیح میدیم یه لیوان چای تلخ غلیظ با ده تا سیگار دستمون باشه!
اصلا باشه! چرا تنوع نمیدیم؟ چرا سهم مساوی از غم و شادیو ور نمیداریم؟ چطوری شده که همه چیز دائما توی مغز ما مُکررا” مایه حال به هم زنی شده توی نوشته هامون ولی عملا پیله ایه که دور و بر خودمون تنیدیم و عاشقشم هستیم؟
باور کنین این یه نوشته ایده آلیستی نیس! تیریپ بچه امیدوار و مرفه و چه میدونم از این القابی که میدن به یارو از سر ترس و نداشتن جواب سوالاش نیس! فقط سوال اصلی اینه که ما چطوری به خودمون اجازه میدیم این همه سیاه باشیم؟ آدم خلوت میکنه با خودش اصلا نیاز داره! ولی بعد اجتماعی ما داره کم رنگ میشه! بعضا وقتی توی جمع هم نشستیم باز تو خلوت خودمونیم! اونقدر این جو رو گسترش میدیم که یه چیزایی ماهیت دیگه ای پیدا میکنن! کسی که میخنده میشه سوسول! اونی که دودی نیس میشه سوسول! اونی که ژولیده نیس میشه بچه مزلف! کسی که حاضر به بحثه میشه کس مغز!
تنوع افکار خوبه! ولی این دیگه از تنوع داره میزنه بالاتر! این شده اپیدمی! شده معیار سنجش آدما! اونی که از هر 10بار سلام بیش از 7بارشو بگه حوصله ندارم،از نظر این همه آدم سیاه رسما از اونی که 7بار از ده بارو میگه حوصلم سرجاشه روشنفکر تره! من میگم هروفت این همه سیاهی زیاد شد و شد معیار همه چیز،وقتی ترجیح دادیم یه وبلاگ بزنیم و توش به زمین و زمان فحش بدیم و حتی بدون این که یه بار لب به دود زده باشیم بکگراندمونو یه پک از حشیش بزاریم که زنندشو برده تو آسمونا،وقتی از همه چی به قول خودمون سیر شدیم و هی میخوایم داد بزنیم که بله! آقا من الان میخوام خودکشی کنم،من این دنیا رو دوس ندارم،هی زرت و زرت فحش میدم حتی به خودم،حتی به هرچیزی که قبلا ازش لذت بردم! این داغونیه! این حرف دل هممونه ولی داریم تو باطلاق ِ یکدست سیاه بودن فرو میریم! این نشد آقا! اصلا دنیا رو وقتی نتونیم ازش لذت ببریم،بریم بمیریم بهتره! ولی آخه خودمونم باید تو لذت بردنمون سهمی داشته باشیم یا نه؟
ما حتی اسمای وبلاگا و نوشته هامونم میخوایم خفن تر باشه! مغزطراوشات!!! طراوشات یه ذهن قهوه ای! ریغ نوشته های مغز مفلوک یه دیوونه!
اینا چیه آخه! دیگه گندشو در آوردیم! حالا یه عده میشینن با خودشون میگن آقـــــــــــــــــا مملکت داغونه فلانه بسیاره هیچی درست نیس هیچی سرجاش نیس هیچ وقت راحت نیستیم و فلان و بهمان
آقا جان! زندگیو واقعا یه بازی میبینی که باید بچینن و تورو توش ول کنن و همه چی سرجاش باشه و تو فقط ازش لذت ببری؟ یعنی همه دنیا باید دس به دست هم بده تا تو بخندی؟ اولا قول میدم اگه اونجوری بشه هم تو نمیتونی لذت ببری! چون اونقدر لذت نبردی که لذت بردنم یادت رفته! وسط حال کردنتم دلت برا غم تنگ میشه! اصلا نمیخوایش! میندازیش دور و میپری زیر لحاف خودت!
دومَندِش! پس خودت چی میشی این وسط؟یعنی توی هیچی نقشی نمیخوای داشته باشی؟ تنوع و تجربه چی میشه؟ یعنی بازیگر نقش آخر هم نمیتونی باشی؟
من این وضعو بد میبینم! من این وضعو دوس ندارم! من تا میتونم کار میکنم رو تغییر! رو رنگ قاطی کردن با این سیاهیا!
من میبینم روزیو که همه مون دلمون میخواد آزاد و شاد باشیم و میتونیم! من اون روزو میخام بسازم!








