• دیشب تا هفت صبح برایت نامه نوشتم

    نامه که نه،درد و شادی،بیش و کم،ضد و نقیض،قوی و ضعیف،سیاه و سپید،ساده و راه_راه…

    هرچه بود برایت نوشتم

    نوشتم از روزی که “بوییدمت و تو،همان بوی آشنای سالهای انتظاررا میدادی”

    از رنگی که شوق جاری شدنت داد به من،و من به تمام رخوتها نه گفتم

    اما تورا نمیبینم

    دیگر رفیق شفیق و بی آلایشم

    در گندمزار رفاقتزار های اتوبان کردستان،چه با قهوه چه با دونات

    دستانم را به گرمی نگاهش

    و قلبم را به پاکی

    آذین نمیکند.

    چقدر سخت است تضمین دوبارۀ آنچه تو قولش را دادی

    و رفتن

    بدون ژست تنهایی

    و ندیدن،نفشردن و نبوسیدن دستهایت

    در نیم متری پنجره سراسری مغازه میان دو برج

    در بیست سانتی هم!

    لعنت به حسی که شبانه هایم را برایت تلخ کرد

    دلم برای صدایت،سادگیت،رنگ و لعاب کاغذهایت

    ژوژمانهایت،شوق دیدار دوستانت

    خستگیهای اتوبان های میان دو شهرت

    دلم برای همه کاستی ها

    با هم بودن ها

    لک زده

    ولی…

    کاش در سر بزنگاه

    از ترس اشکهایت

    کاش،اینقدرزیاد

    به فکرت نبودم …

  • خوابم نبرد
    سرم را با کلافگی میخواریدم
    فیسبوک تنها جرفه ذهنی مفیدم بود
    که پیشش آمدم
    اما در این روزگار سرد و خشک
    گو اینکه سرما به استخوان ها نفوذ کرده
    وقتی دلت را میبینم
    بااین که هیچگاه عاشق معشوقی در فراق نبودم
    با آنکه هرچه دیدم یکنواختی و جرقه هایی بوده
    که با باد زمستان هرسال،شکننده تر از هر ترکه ای
    روی سرم آوار میشود و
    امسال هم فراق از هرچه جز خودم،
    ولی دلم خون میشود
    به یاد میآورم
    تمام اشعاری که با خواندنشان
    دانه دانه مو به تنم راست میشود
    همه و همه
    از دل و جان شاعرانیست که از فراق و عشقشان میگویند
    تو گویی عشق اصالتی دارد
    که با فراق معنا میشود
    چرا
    گاهی دلم برای آن اُپتیمم میتپد
    اما
    نمیتوانم حتی یک لحظه
    احساس سرشار و عمیقت را
    در پشت ریشهای ده سانتی ات
    یا پشت چشمهای پف کرده
    حتی با هرچه میتوانم
    کلوچه،دونات
    آرام کنم

    رفیق
    من به دور از عادات کثیف روزمره
    با انصاف
    سادگی
    و امید
    به تو نوید یک آفرود دودر
    نقره ای سیاه
    و در کنار اورا میدهم
    تورا غمگین در نمیابم
    اصالت احساست
    همان است که قرنهاست شاعران
    حتی یک لحظه
    تجربه نکردند
    تا با شورانگیز اشعارشان
    مورا باز به تنمان
    راست کنند

    نوید میدهم تولد دوهزار و دهَت را
    با امید
    تلاش
    آفرود
    و عشق بی فراق

    نوید میدهم
    برای او
    که دلتنگ است

    ابر برچسب ها :

  • همیشه 24 ساعت مونده به تولدم یه طوری میشم

    یه طوری که انگار اتومات مغزم همه داده ها و ستاده ها

    همه فاجعه ها و معجزه ها

    همه دوستا و دشمنا

    همه رو میریزه تو یه کاسه به هم میزنه میخواد بگه کجای کاری

    اینهمه عمر کردی

    اینهمه شانس و بدشانسی داشتی

    چیکار کردی؟

    تاحالا شده کسیو به حد مرگ خوشحال کنی؟

    تاحالا شده قبل از خود به کسی فکر کنی!..

    اصلا دوس داری همچین کارایی بکنی؟

    خوب اینا همشون آرزوهای منه

    یه نفر

    همیشه باید خوشحال بشه

    سورپرایز بشه

    شاد و پرامید تر از هر روز قبل بشه

    خودشم داره اینکارا رو برا من میکنه

    ولی من اعصابم از این داغونه

    که فکر میکنم هرطور خوشحالش میکنم،درسته ولی همیشه میتونم بیشترهم خوشحالش کنم

    دوس دارم یه کاری کنم که این شادیا،انگیزه ها

    اینا همیشه بمونه همیشه ازم راضی باشه همیشه خوشحال و عاشق بمونیم

    ولی بعضی وقتا یه جاهایی میرسه انگار بلد نیستی

    خوب باید یاد بگیری باید تمرین کنی

    همیشه خوب بودن حس عالی ای داره

    که وقتی از یه مرحله به یه مرحله جلوتر میری

    میتونی بفهمی چه اتفاق مهمی برات افتاده

    تو الان داری کاراتو انجام میدی

    کارای دانشگاتو با ذوق و شوق وعشق

    مطمئنم منم دارم بهتر میشم

    خوبتر و خوبتر

    چه عالیه که

    یه کسی هست تو زندگیم

    که دوس دارم به خاطر اون همیشه بهتر باشم از قبل

    بیشتر دوسش دارم همیشه از قبل

    ولی خوبتر شدنم سختی داره

    الان که فکر میکنم

    میبینم این یادگرفتن بهترینا رو

    از ته قلبم دوس دارم

    حیف عمرم که تا حالا

    نفهمیده بودم دوس داشتن

    چقدر خوبه و چقدر لذت داره

    چقدر مسئولیتای قشنگ و حرفای پرامید داره

    امیدوارم روزی برسه

    که همه تللاشای من،گُل بده

    که بفهمی واقعا چقدر از داشتنت

    راضی و خوشحال و مفتخرم

    از حتی به لحظه بودن باهات

    از یه بوس کوچولو

    از یه صورت کف دو دست مهربونت

    واقعا حس میکنم

    مثل تو

    که خیلی بیشتر از قبل

    یا حتی تصور خودم

    دوستت دارم 

  • دارم میرم

    میرم جایی که یه هفته بعد برمیگردم

    آژانس کمری موزی رنگ  دم در منتظره

    به   این فکر نمیکنم که اگه ویزا نتونم بگیرم چی میشه

    به این فکر کردم که شاید بدون ویزا،از زندگی خوبی که رکن اصلیشوتازه  پیدا کردم جا بمونم

    دوس دارم مثبت باشم

    دوس دارم ساحل شنی طلایی غرب آمریکا رو باهات باشم،روش دراز بکشیم

    ولی وقتی میبینم

    فکر میکنم باید واقع بین تر باشم

    واقعیت ویزاس

    اگه بگیرمش،قول شرف میدم که آرزومون واقعیت بشه،شاید حتی فقط یه روزتفریحیمون بشه

    میگیرمش

    دارم میرم بگیرمش

    زندگیمو حس میکنم،مثل یه جسم

    که تازه میخواد بدو بدو کنه

    قلبش داره تاپ تاپ میکنه

    میگیرمش

    چون زندگیمو با تو شروع کردم به حس کردن

    میگیرمش

    دوسِت دارم…

  • اینروزها،بیشتر اوقات فکری دارم

    فکری که بیش از آنکه عذاب آور باشد،شوق تغییر و توانایی را بر دوشم مینهد

    فکری دارم مملو از نگرانی و سرشار از امید

    فکری دارم مالامال از احساس و پابند منطق

    وقتی میبینم

    مثل کتابهای داستان،به رسم قهرمان

    بعد از مدتی دوری و دوستی  با هر بشر که فکرم را نمیفهمید

    گل رُزی را دیدم که فکرم را فهمید

    و بعد از دیدن ِ آنچه کسی توان دیدنش نداشت

    وقتی میبینم بعد از همه دادوستد های اطلاعاتی

    هنوز وسعتِ آنچه شوق  من از دیدن اوست را نیافتم

    نگران نمیشوم

    خوب دقت میکنم

    خود اوست،وجود اوست که همه راز و رمزهای احساس من است

    خود اوست که عنان دل را بر دست دارد

    ومن از دیدارش سیرنمیشوم

    من از شنیدن آنچه میگوید سرشار از شوق

    و از شنیدن آنچه نمیگوید لبریز از احساس

    واقعا حس خوبی را که دارم ،هرآینه

    میفازایم و تازه،نه فقط زنده ام بلکه

    زندگی میکنم

    وهنوز با تمام قوا

    مقهور قدرتی هستم

    که نمیدانستم دارم

    حتی آرزوی یکبار دیدن تجلی ِ آن را داشتم

    امیدوار بودم مثل انسان، داشته باشم

    ولی تصوری از داشتنش نداشتم

    میفهمم

    گُل زیبای رُزی که

    چنین هنر و ذوق  زیستن  را زنده میکند

    کم از خالق زندگیَم

    ندارد

    اینروزها فکری اَم

    فکر فاصله و دیدار دوباره به جای خود

    فکر این که چگونه،اینهمه

    دوستت دارم

  • گل من،

    آمدنت را با تمام وجود احساس کردم

    دیدمت

    بوییدمت،همان بوی آشنای سالهای انتظاررا میدادی

    همان بوی خوب و گرم زندگی

    امید و نشاط

    دیوانگی و شوق

    وقتی جرقه ای در میان انبوهی از احساسات سرد و خُرد

    بعد از سالها رنج و زحمت،از تو

    به  جنگلم افتاد

    شوق جاری شدنت رنگم داد

    به تمام رخوتها “نه” گفتم

    تو را دیدم و شوقم پیدا شد

    شوقی که بی تعارف،ظنّ ِ نابودیَش بُرده بودم

    و ایمان آودرم،که

    زیبایی سادگیست و سادگی،زیباترین ِ زیبایی آفرینیهاست

    نمیدانم بعد از چندوقت است؛

    امشب

    صدای قاشق همسفرِ با شِکر در دَوَران لیوان سرامیکی قهوه

    از هر صدایی برایم خوشتر است و با به یادآوردنت

    همه آنچه مرا میازُرد از کف دادم

    تورا که میبینم

    شوقم را زندگی میکنم

    با تمام وجودم که گرمست و مست

    ماندنی باشی خوشقدم دیرینه پای آشنا

    دوستت دارم

  • بیست و چند روز است نمیتوانم بنویسم

    قلم به دستم و دستم به دکمه آخر دوربین ، هرسه غریبه اند

    دوستان زیادی داشتم

    دوستانی که با آنها عمر و خاطرات و مراحل

    سلسه وار از پی هم گذشتند و دست کودتا آنها را از من و من را از آنها

    دور کرد

    بیست روزیست به عکسها مثل قبل نگاه نمیکنم

    عکسها هم  بو و طمع تلخ تحجر و مقاومتی را میدهند

    که کثیف و فاسد و متعفن است

    که جان میگیرد تا تغییر نیاید

    بیست روزیست به یاد هم قسم شدنمان میُفتم

    قسمی که به ذات رفاقت و پایمردی خوردیم

    که با دیدن سبزرویه ها در معابر

    در دل هر فرد

    برای فردای خود مصمم شویم

    یاد قولی که دادیم که تا آخرین لحظه با طراوت

    قدر شادی و انبساط خاطر نسبی حاصل از حضورمان را

    پس از بست و سوم ماه خرداد بدانیم

    که بایستیم ، که بمانیم

    بیست روز است

    وقتی میشمارم،از دوستان خیلی نزدیک و از دوستان خیلی دور

    روی هم رفته پانزده نفر از صدو بیست و هشت نفر مانده ایم

    ولی این ماندن ماندن نیست،با امید ساختن نیست

    قرار است سرخورده ترین بهار این سی و چند سال

    فقط شش تایشان را کنار هم نگه دارد

    دلم به هم میخورد رفقا

    من اینبار با خون دل مینویسم

    نه به دلایل خاص پُلیتیکی،که آنها به جا و دقیق و محکم

    که به آن قسم شکستن ما و رفقا

    که هرکدام برای مملکت خود گریستیم و پای کوه و کمر قسم به ذات رفاقت و امید خوردیم

    تا کنار هم بمانیم

    دنیای شادی بسازیم

    با سختی ها،با نا امیدی ها،با دردها و غمها

    بسازیم و نمنم شکستشان دهیم و برای دل و خاک و شادی کار کنیم

    ولی فی الحال…

    دیگرنه میتوان نوشت نه میتوان دیده را باز دید

    فقط پانزده نفر مانده ایم

    بیست روزییست یتیم شده ایم

    یتیم ِ رفیق و شادی و امید

  • صبح پا میشم،با هزاران شغل ذهنی و با هزار امید و آرزو

    وقتی فکر میکنم

    میبینم خوبم و پر از امید و آرزو

    ولی وقتی دقت میکنم،میبینم این تمام چیزی نیس که میخوام

    دلم واقعا گرفتست

    وقتی فکر میکنم باید یه روز از همه رفقام

    ازهمه دوستایی که پیداشون کردم

    بعد از اونهمه تنهایی و ظلم و تنهایی

    رفقایی رو که به قیمت عمرم پیدا کردم

    و حالا بعد از چنیدن و چند سال

    باید اونا رو ترک کنم و برم جایی که باید دوستای دیگه ای پیدا کنم

    به زبون دیگه ای که بلدم حرف بزنم تا بفهمن

    وقتی اینهمه باید و شایدو میبینم

    میفهمم جهان وطن بودن چقدر سخته

    و من در عمل کمتر از چیزی که در گفتار،

    بهش میتونم عمل کنم

    دلم برای مادری که از 12 سالگی برام زحمتیو کشید که تصورشم برام سخته،

    برای پدربزرگی که هر روز با امید بودنش از خواب بیدار میشم و باهاش شوخی میکنم و با 90 سال سن با تمام وجودتلاش میکنه منو بفهمه و موفقم میشه بعضا”،

    برای خواهرایی که دارم و موقعش که میرسه میفهمم از خودم کمتر دوسشون ندارم،

    برای همه

    همه که دارن میرن تبدیل به یه نوستالژی چند کیلوبایتی توی مغزم بشن با یه تصویر بندانگشتی

    خیلی تنگ میشه

    من برنده گرین کارت شدم،خوش شانس ترین برنده جهان به عبارتی..

    ولی وقتی فکر میکنم میبینم حتی این قرعه کشی هم

    ازم چیزاییو میگیره و بهم چیزاییو در ازای اون چیزای دسته اول میده

    میرم به امید زندگی خوبی که همه زمان

    به یاد پدرم و با امید خودم و به کمک خواهرام و به همت مادرم دنبالشم

    دلم برای اونی تنگ میشه

    که نمیدونه هنوز دوسش دارم

    دلم برا اونی میتپه

    که صبحای جمعه با تمام شادی و توانش

    با من میاد کوه

    برای اونی دلم تنگ میشه

    که دروازه خالیو نمیزنه تو گل،پاس میده به من

    دلم فریاد میکشه برا اونی که

    خودشو فدا کرد تا من فدا نشم

    ولی میرم

    میرم تا با ساختن چیزی که حق همه توش هست

    شرایطیو بسازم

    که هرکس بهم کمک کرده

    یا فراتر از اون،بهم عاشقانه و خالصانه امید داده

    مخصوصا مادرم

    برای همه کسایی که اسمشونو میپرستم،چه برسه به خودشون

    جایی بسازم

    که یک روز آ رامش و موفقیت منو ببینن

    و یه  ”خدا بیامرزه” از ته دل برای پدرم بگن

    ودر کنارشون

    زندگی کوتاهمو به پایان ببرم

    من سرشار از امیدم

    و آرزو

    به امید این که

    به اهدافم برسم و

    همه ازاین لذت ببرن

    تا خستگی و دلتنگی از دلا بیرون بره

    و برای یه بار دیگه

    چند مدت

    طعم خوشبختیو زیر دندونامون حس کنیم

    من برنده خوش شانس لاتاری هستم

    یک تمام کننده صرف!

  • بودم و بودیم و شدیم گذشت

    امروز با حال و هوای خاص بهتری تونستم توی خودم بگردم

    من ماههاست به کسی نگفتم که دوستت دارم

    ماههاست به خاطر کسی از انجام کاری حزر نکردم و به هیچ کاری تن ندادم

    حس میکنم زیادتر از زمان استفاده میکنم و شبها چشمام به انتظار بسته شدن باز میمونن

    اهداف و آرزوهام هیچ تغییر تشویش آور مورد پسندی ندارن

    اینطوری میخوام تغییر بدم این شرایطو

    من تنهام و این تنهایی فقط از یه نقص و اشتباه نیست

    من تنهام چون میخوام تنها باشم

    نمیدونم چطور میشه مصائب شیرین تنها نبودن و شیرینی مصیبت بارشو با تمام وجود حس کنم در حالی که

    نه با خیانت روبرو باشم،نه سوئ استفاده و نه سردی

    من تشنه معقول ترین احساساتیم که خیلی به وفور سعی کردم از راهی که همه پیداش کردن به دستش بیارم

    همون احساسی که هر از چند گاه از مسیر خودم هم بهش نهیب زدم

    من نه الان که بعد از یه شکست و دو شکست،که هیچ وقت  از صداقت و اشتراک چیزایی که خوشحالم میکنه با کسی که تمام احساسمو باهاش تقسیم میکنم پشیمون نمیشم

    ولی میبینم،حس میکنم،درک میکنم که ازم سوئ استفاده میشه

    یا میشم یه نردبون برای رسیدن به پله بالاتر،یا یه ناخنک به کیک خوشمزه احساس،یا یه تجربه برای روبرو شدن دیگرون با مشکلاتشون

    یه نفر به من بگه چرا اگه کسی منو دوست داره بهم نمیگه

    من از تکرار بدم میاد،تکرارو از زندگیم تقریبا تمام و کمال حذف کردم،برای غلبه به تکرار،به خلق که توانایی درونیمه روو کردم

    با خلق هر چیزی که بهش احساس امید و تعلق کردم خودمو از تنهایی در آوردم و به سمت آینده رفتم

    من میبینم

    وقتی از خلق های خودم لذت میبرم،میبینم که در عین “خوبی”  یه جوری انگار این خلقا کنف شدن

    میگم چیه؟ میگن تو نباید

    حرفشونو قطع میکنم و میفهمم که اونا نمیخوان من تنها باشم

    خودمم اینو میخوام

    من به تمام این 23 سال تعلق به این سیاق دارم که از تقسیم کردن شادی بین دو نفر،یه شادی دیگه شکوفه میکنه

    من میخوام شاد باشم من میخوام در بُعدی خارج از بعد درس و کار و رفیق و دوست

    این که یه فرد مورد اعتماد و اتکا هستمو بگم

    من ستونم

    وقتی دیواری به من تکیه نکنه خونه ای ساخته نمیشه

    وقتی دیواری کنارم نباشه دلم به بهترین خونه شدن خوش نیست

    من یکی َ م

    اگه دو تا باشیم ، که کامل شیم

    پیری به ما راه نخواهد داشت

    من تنهام ولی نه توی شخصیتم

    من تنهام توی دل خودم

    نه تو کار و بار و تحصیل و هرجای دیگه

    من شبای جمعه تنهام

    جمعه هایی که سالها خنده و شادی دارن

    ولی صاحبی ندارن

    تنهایی منو نمیترسیونه

    ولی منو میسوزونه

    من میخوام تنها نباشم

    اعتماد و احترام داشته باشم

    موفق و راضی و خندون باشم

    پیش خودم از همه ممنون باشم

    قدرتمو آزاد کنم

    تا با تمام وجودم

    دیگری رو راضی کنم و راضی ببینم

    من دوست دارم با هم بسازیم

    من نمیخوام تنها بسازم

    من نمیخوام من باشم

    از ن به ا میخوام برم

    ما میخوام بشم

    قلب یکیو که قلبمو داره

    میخوام با تمام وجود حس کنم

  • باد خیلی آروم رو صورتش لیز میخورد و با موهاش بازی میکرد انگار میخواس به زور بیدارش کنه

    طبیعت با قانون خودش رفتار میکرد و کاری نداشت که  شب نخوابیده یا فقط یه ساعت،مهم اینه که باد میخواس اونو بیدار کنه

    باز یکی از ناب ترین لحظات صبحای زودشو تجربه میکرد وقتی سر رو به بالاشو یه کم به راست خم کرد و حس کرد نصفش اون ور تخت داره وول میخوره

    اولین حسی که داشت دلتنگیش بود، فوری دستشو انداخت دور کمرش و خودشو بهش چسبوند

    اونیکی دستشم با اون یکی دست خودش قفل کرد

    سرشو بالا سر دخترک گذاشت و گفت:

    بیداری؟

    شنید: نه واقعا، هوا جون میده برا یه چرت حسابی

    نتونس مقاومت کنه،همون طوری خواست خوابشون ببره

    توی خوابش به روزی فکر میکرد که همین دخترک براش یه غریبه تو اتوبوس دانشگاه بود

    فکر میکرد یه رقیب براش پیدا شده،کسی که نقاشیش بهتر نیس ولی رنگاش رنگ ترن

    خیلی سعی کرد به دخترک ترم دومی بفهمونه نقاشی سبکای مختلف داره،دستای زیادی توشن،تنوع داره

    ولی الان که یه دوره میکنه

    میبینه منی که سبکای نقاشیو یاد گرفتم نقاش نیستم

    اونه که با رنگاش تصویر واقعی تری میسازه ،اونه که دلشو برده،اونه که نقاشه

    اونی که رنگاش مال خودشن

    به همین فکر

    یه کم سرشو تکون داد

    صورتشو بو کرد و یه گل کاشت روش

    بوی غریبی که سالها به دنبالش بودو میداد

    با رنگای هم قاطی شده بودن

    اونم دیگه رنگای خودشو پیدا کرده بود

    لذت هنرو داشت درک میکرد

    هنر رنگ دادن،رنگ باختن

    رنگ و نقش

    زندگی