• این موضوع برا من خیلی داره رو اعصاب میره! اصلا هم ربطی نداره به این که از نظر یه عده دیگه کون روزگارو پاره کردم و تفریج و سفر این مدل چیزا!

    اونی که منو میشناسه میدونه شاد بودن من فقط تابع جایی که بودم نیس! چون هرجا بری بالاخره مشکلاتم هست! ولی سعی که میتونی بکنی لامصب!

    کسایی که میشناسن منو میدونن قبل از این فاز 3،4ماهه آخر هم برام این موضوع غیرقابل هضم بوده!

    یه مدت درست شده بود ولی بازم رفتیم توی همون فاز! اون یه مدت منظورم اردیبهشت تا خرداد پارسال بود!

    تعریف روشنفکری تو مملکت ما شده ریش و ناامیدی و حرف زدن از خودکشی و گیردادن به زمین و زمان و بعضا ریدن به هرچیزی که ارزش داره و نداره! از جنس مقابل بگیر برو تا پدر و مادر خود طرف!

    من مشکلم این نیس که واقع گرا نیستم یا مثلا میخوام بگم نه! این مشکلات واقعیت نیست یا مثل این کتابای تخمی و کلاسایی که شده توبره پُر کردن جیب یه عده عوضی بخوام فرمول بدم بگم نگاهتو عوض کن و زندگی را قدر بدان از این لاطائلات! نه واقعا

    من دقیقا 99% عمرمو با همه این مشکلات زندگی کردم؛همیشه بدتریناشم داشتم! روزایی بوده که سخت بوده به معنای واقعی،روزایی بوده که فاجعه بوده برام! مثل همه هم سن و سالام تو جنگ و بعد از جنگ بزرگ شدم! مثل خیلیا توی خانواده معمولی از نظر مالی بودم؛آرامشم مثل بقیه بوده چون بیرون از خونه شرایط تقریبا برا همه مساویه

    پس چرا من هیچ وقت حتی توی بدترین نوع اتفاقات و لخظات زندگیم اینقدر ناامید نبودم؟ چرا مردم اینقدر ناامیدی پَرست شدن؟ چرا همه دوس دارن از همه چیز ایراد بگیرن ؟ من حتی نمیخوام بگم دنبال ایراد توی خودشون بگردن! اصلا موضوع اینه که بعضی وقتا دنبال ایراد اصلا نباید رفت! اصلا گاهی اوقات لازمه آدم بعضی ایرادا رو نادیده بگیره! واسه چی همه در هرموقعیتی اینفدر از همه چیز ایراد میگیرن؟ رضایت و غر زدن دیگه تا یه حدی با هم رابطه دارن! آدم یه آدمایی رو تک و توک میبینه که هیچی ندارن! نه امکانات نه مظاهر دل خوش! ولی واقعا امید دارن! ولی تا دلت بخواد آدم میبینی از طیفهای وسیع تقریبا همه اجتماع

    چه اونی که همه چی داره چه اونی که نداره! همه از دم غر میزنن! ناامیدن! حتی چیزی که با دستای خودشونم میتونن تغییر بدن ول میکنن و غر میزنن

    همه میخوان یه مدلی خفن باشن! انگار خفن بودن شده مُد! تازه اونی خفن تره که ناامید تره! عکسایی که خوار امیدو گاییدن بیشترین طرفدارو دارن! حتی سیستم انتخاب رنگ لباس و ماشین و وسایل و همه چیز داره به سمت یه سری رنگ مشخص ِ بی انرژی میره!

    سیگار برا سیگاریا محترم! ولی کسی که یه چس دود میده به هن هن میفته،واسه خاطر پز داره میکشه! واسه چی؟ تازه اون طرفش کسی که ورزش میکنه رو مسخره میکنن! یا تیکه میندازن میگن خوبه دیگه،میتونه!!

    توی هیچی آدم خلاقیت نمیبینه! هیچی حتی یه سانت تکون نمیخوره! اهداف،هرچقدر محترم ولی یا دارن کوچولو میشن یا به سمت مریضی پیش میرن

    یه چیزایی که اصلا آدمیزاد باهاش به دنیا میاد!!! اینا حتی برا خیلیا آرزو شده!

    همه دعوا دارن! همه به خودشون اجازه میدن درباره یکی دیگه حرف بزنن! قضاوت کنن!

    میگم،اصلا منظورم این نیس که آدم لازمه جایی،چه توی خودش چه دیگران دنبال ایراد بگرده! تمام حرفم اینه که چیزا وقتی یه چیزی خرابه درستش نمیکنیم؟

    چرا به هرکی یه پیشنهادی میدی میگه حسش نیس؟ مگه چه غلطی باید بکنی که حسش بیاد؟ اصلا مگخ چقدر زنده ای که حتی یه لحظه رو از دس بدی و بگی حسش نیس تا لحظه بعد حسش بیاد؟

    چرا اخم بیشتر از خنده طرفدار داره؟سیگار و مشروب محترم!ولی چرا به ازای هر 100هزار تا دختر/پسری که پایه بند و بساطن یه نفر پایه کوه نیس؟ چرا وقتی میری سفر به دشت میرسی اول یه پک میزنی؟

    واسه چی همش شدیم آدمایی با رفتارهای متناقض؟ چرا آسون هویت عوض میکنیم؟ واسه چی به خودمون اجازه میدیم به یکی برینیم یا تا عرش ببریمش بالا؟ این یعنی از واقعیت درمیریم دیگه!

    برا چی اتاقای نیم متری پر از دود و کتابای اروپای شرقیِ راوی فلاکتها،جای علاقه ما به رنگ و طبیعت و جنب و جوش و مبارزه و شادی رو گرفته؟مگه چقدر نیاز داریم بدونیم و عمیقا حس کنیم کدوم مردم دنیا از چه جنسی بدبختی کشیدن؟

    شادی ای که بعضی وقتا ارزون تر از یه پاکت سیگار هم میشه به وجود بیاریم ولی ترجیح میدیم یه لیوان چای تلخ غلیظ با ده تا سیگار دستمون باشه!

    اصلا باشه! چرا تنوع نمیدیم؟ چرا سهم مساوی از غم و شادیو ور نمیداریم؟ چطوری شده که همه چیز دائما توی مغز ما مُکررا”  مایه حال به هم زنی شده توی نوشته هامون ولی عملا پیله ایه که دور و بر خودمون تنیدیم و عاشقشم هستیم؟

    باور کنین این یه نوشته ایده آلیستی نیس! تیریپ بچه امیدوار و مرفه و چه میدونم از این القابی که میدن به یارو از سر ترس و نداشتن جواب سوالاش نیس! فقط سوال اصلی اینه که ما چطوری به خودمون اجازه میدیم این همه سیاه باشیم؟ آدم خلوت میکنه با خودش اصلا نیاز داره! ولی بعد اجتماعی ما داره کم رنگ میشه! بعضا وقتی توی جمع هم نشستیم باز تو خلوت خودمونیم! اونقدر این جو رو گسترش میدیم که یه چیزایی ماهیت دیگه ای پیدا میکنن! کسی که میخنده میشه سوسول! اونی که دودی نیس میشه سوسول! اونی که ژولیده نیس میشه بچه مزلف! کسی که حاضر به بحثه میشه کس مغز!

    تنوع افکار خوبه! ولی این دیگه از تنوع داره میزنه بالاتر! این شده اپیدمی! شده معیار سنجش آدما! اونی که از هر 10بار سلام بیش از 7بارشو بگه حوصله ندارم،از نظر این همه آدم سیاه رسما از اونی که 7بار از ده بارو میگه حوصلم سرجاشه روشنفکر تره! من میگم هروفت این همه سیاهی زیاد شد و شد معیار همه چیز،وقتی ترجیح دادیم یه وبلاگ بزنیم و توش به زمین و زمان فحش بدیم و حتی بدون این که یه بار لب به دود زده باشیم بکگراندمونو یه پک از حشیش بزاریم که زنندشو برده تو آسمونا،وقتی از همه چی به قول خودمون سیر شدیم و هی میخوایم داد بزنیم که بله! آقا من الان میخوام خودکشی کنم،من این دنیا رو دوس ندارم،هی زرت و زرت فحش میدم حتی به خودم،حتی به هرچیزی که قبلا ازش لذت بردم! این داغونیه! این حرف دل هممونه ولی داریم تو باطلاق ِ یکدست سیاه بودن فرو میریم! این نشد آقا! اصلا دنیا رو وقتی نتونیم ازش لذت ببریم،بریم بمیریم بهتره! ولی آخه خودمونم باید تو لذت بردنمون سهمی داشته باشیم یا نه؟

    ما حتی اسمای وبلاگا و نوشته هامونم میخوایم خفن تر باشه! مغزطراوشات!!! طراوشات یه ذهن قهوه ای! ریغ نوشته های مغز مفلوک یه دیوونه!

    اینا چیه آخه! دیگه گندشو در آوردیم! حالا یه عده میشینن با خودشون میگن آقـــــــــــــــــا مملکت داغونه فلانه بسیاره هیچی درست نیس هیچی سرجاش نیس هیچ وقت راحت نیستیم و فلان و بهمان

    آقا جان! زندگیو واقعا یه بازی میبینی که باید بچینن و تورو توش ول کنن و همه چی سرجاش باشه و تو فقط ازش لذت ببری؟ یعنی همه دنیا باید دس به دست هم بده تا تو بخندی؟ اولا قول میدم اگه اونجوری بشه هم تو نمیتونی لذت ببری! چون اونقدر لذت نبردی که لذت بردنم یادت رفته! وسط حال کردنتم دلت برا غم تنگ میشه! اصلا نمیخوایش! میندازیش دور و میپری زیر لحاف خودت!

    دومَندِش! پس خودت چی میشی این وسط؟یعنی توی هیچی نقشی نمیخوای داشته باشی؟ تنوع و تجربه چی میشه؟ یعنی بازیگر نقش آخر هم نمیتونی باشی؟

    من این وضعو بد میبینم! من این وضعو دوس ندارم! من تا میتونم کار میکنم رو تغییر! رو رنگ قاطی کردن با این سیاهیا!

    من میبینم روزیو که همه مون دلمون میخواد آزاد و شاد باشیم و میتونیم! من اون روزو میخام بسازم!

  • خاطراتت را

    و حسرتهایت را

    همه را بنویس

    انگار خواستن و در آرزویش بودن

    بیش از رسیدن

    خواستنیست

    این روزها که شب ها آغاز و انتهایشان است

    روی تختم،افقی

    خیس از زیر دوش

    که به آسمان پیوند میخورم

    تنها یک آرزو دارم

    شبی در کنار آتش

    آتش و چای و هیزم

    در کنار رفقایی که هر کدام

    ناغافل محبوس اراده زمان و روزگار

    برای تنهایی ما

    روی شنهای کویر

    مثل کودکان ِ خسته از جنب و جوش

    به خواب پاک رفته اند

    سنگینی سرت را روی شانه هایم

    حس کنم

    چنان که سبُک بال

    تا همیشه

    در آسمان پاک

    و آبی

    هر دو به آسمان

    پیوند میخوریم

    ….

    فرازی از دستنوشته ها،

    یک دل یک آرزو

  • دیشب تا هفت صبح برایت نامه نوشتم

    نامه که نه،درد و شادی،بیش و کم،ضد و نقیض،قوی و ضعیف،سیاه و سپید،ساده و راه_راه…

    هرچه بود برایت نوشتم

    نوشتم از روزی که “بوییدمت و تو،همان بوی آشنای سالهای انتظاررا میدادی”

    از رنگی که شوق جاری شدنت داد به من،و من به تمام رخوتها نه گفتم

    اما تورا نمیبینم

    دیگر رفیق شفیق و بی آلایشم

    در گندمزار رفاقتزار های اتوبان کردستان،چه با قهوه چه با دونات

    دستانم را به گرمی نگاهش

    و قلبم را به پاکی

    آذین نمیکند.

    چقدر سخت است تضمین دوبارۀ آنچه تو قولش را دادی

    و رفتن

    بدون ژست تنهایی

    و ندیدن،نفشردن و نبوسیدن دستهایت

    در نیم متری پنجره سراسری مغازه میان دو برج

    در بیست سانتی هم!

    لعنت به حسی که شبانه هایم را برایت تلخ کرد

    دلم برای صدایت،سادگیت،رنگ و لعاب کاغذهایت

    ژوژمانهایت،شوق دیدار دوستانت

    خستگیهای اتوبان های میان دو شهرت

    دلم برای همه کاستی ها

    با هم بودن ها

    لک زده

    ولی…

    کاش در سر بزنگاه

    از ترس اشکهایت

    کاش،اینقدرزیاد

    به فکرت نبودم …

  • خوابم نبرد
    سرم را با کلافگی میخواریدم
    فیسبوک تنها جرفه ذهنی مفیدم بود
    که پیشش آمدم
    اما در این روزگار سرد و خشک
    گو اینکه سرما به استخوان ها نفوذ کرده
    وقتی دلت را میبینم
    بااین که هیچگاه عاشق معشوقی در فراق نبودم
    با آنکه هرچه دیدم یکنواختی و جرقه هایی بوده
    که با باد زمستان هرسال،شکننده تر از هر ترکه ای
    روی سرم آوار میشود و
    امسال هم فراق از هرچه جز خودم،
    ولی دلم خون میشود
    به یاد میآورم
    تمام اشعاری که با خواندنشان
    دانه دانه مو به تنم راست میشود
    همه و همه
    از دل و جان شاعرانیست که از فراق و عشقشان میگویند
    تو گویی عشق اصالتی دارد
    که با فراق معنا میشود
    چرا
    گاهی دلم برای آن اُپتیمم میتپد
    اما
    نمیتوانم حتی یک لحظه
    احساس سرشار و عمیقت را
    در پشت ریشهای ده سانتی ات
    یا پشت چشمهای پف کرده
    حتی با هرچه میتوانم
    کلوچه،دونات
    آرام کنم

    رفیق
    من به دور از عادات کثیف روزمره
    با انصاف
    سادگی
    و امید
    به تو نوید یک آفرود دودر
    نقره ای سیاه
    و در کنار اورا میدهم
    تورا غمگین در نمیابم
    اصالت احساست
    همان است که قرنهاست شاعران
    حتی یک لحظه
    تجربه نکردند
    تا با شورانگیز اشعارشان
    مورا باز به تنمان
    راست کنند

    نوید میدهم تولد دوهزار و دهَت را
    با امید
    تلاش
    آفرود
    و عشق بی فراق

    نوید میدهم
    برای او
    که دلتنگ است

    ابر برچسب ها :

  • همیشه 24 ساعت مونده به تولدم یه طوری میشم

    یه طوری که انگار اتومات مغزم همه داده ها و ستاده ها

    همه فاجعه ها و معجزه ها

    همه دوستا و دشمنا

    همه رو میریزه تو یه کاسه به هم میزنه میخواد بگه کجای کاری

    اینهمه عمر کردی

    اینهمه شانس و بدشانسی داشتی

    چیکار کردی؟

    تاحالا شده کسیو به حد مرگ خوشحال کنی؟

    تاحالا شده قبل از خود به کسی فکر کنی!..

    اصلا دوس داری همچین کارایی بکنی؟

    خوب اینا همشون آرزوهای منه

    یه نفر

    همیشه باید خوشحال بشه

    سورپرایز بشه

    شاد و پرامید تر از هر روز قبل بشه

    خودشم داره اینکارا رو برا من میکنه

    ولی من اعصابم از این داغونه

    که فکر میکنم هرطور خوشحالش میکنم،درسته ولی همیشه میتونم بیشترهم خوشحالش کنم

    دوس دارم یه کاری کنم که این شادیا،انگیزه ها

    اینا همیشه بمونه همیشه ازم راضی باشه همیشه خوشحال و عاشق بمونیم

    ولی بعضی وقتا یه جاهایی میرسه انگار بلد نیستی

    خوب باید یاد بگیری باید تمرین کنی

    همیشه خوب بودن حس عالی ای داره

    که وقتی از یه مرحله به یه مرحله جلوتر میری

    میتونی بفهمی چه اتفاق مهمی برات افتاده

    تو الان داری کاراتو انجام میدی

    کارای دانشگاتو با ذوق و شوق وعشق

    مطمئنم منم دارم بهتر میشم

    خوبتر و خوبتر

    چه عالیه که

    یه کسی هست تو زندگیم

    که دوس دارم به خاطر اون همیشه بهتر باشم از قبل

    بیشتر دوسش دارم همیشه از قبل

    ولی خوبتر شدنم سختی داره

    الان که فکر میکنم

    میبینم این یادگرفتن بهترینا رو

    از ته قلبم دوس دارم

    حیف عمرم که تا حالا

    نفهمیده بودم دوس داشتن

    چقدر خوبه و چقدر لذت داره

    چقدر مسئولیتای قشنگ و حرفای پرامید داره

    امیدوارم روزی برسه

    که همه تللاشای من،گُل بده

    که بفهمی واقعا چقدر از داشتنت

    راضی و خوشحال و مفتخرم

    از حتی به لحظه بودن باهات

    از یه بوس کوچولو

    از یه صورت کف دو دست مهربونت

    واقعا حس میکنم

    مثل تو

    که خیلی بیشتر از قبل

    یا حتی تصور خودم

    دوستت دارم 

  • دارم میرم

    میرم جایی که یه هفته بعد برمیگردم

    آژانس کمری موزی رنگ  دم در منتظره

    به   این فکر نمیکنم که اگه ویزا نتونم بگیرم چی میشه

    به این فکر کردم که شاید بدون ویزا،از زندگی خوبی که رکن اصلیشوتازه  پیدا کردم جا بمونم

    دوس دارم مثبت باشم

    دوس دارم ساحل شنی طلایی غرب آمریکا رو باهات باشم،روش دراز بکشیم

    ولی وقتی میبینم

    فکر میکنم باید واقع بین تر باشم

    واقعیت ویزاس

    اگه بگیرمش،قول شرف میدم که آرزومون واقعیت بشه،شاید حتی فقط یه روزتفریحیمون بشه

    میگیرمش

    دارم میرم بگیرمش

    زندگیمو حس میکنم،مثل یه جسم

    که تازه میخواد بدو بدو کنه

    قلبش داره تاپ تاپ میکنه

    میگیرمش

    چون زندگیمو با تو شروع کردم به حس کردن

    میگیرمش

    دوسِت دارم…

  • اینروزها،بیشتر اوقات فکری دارم

    فکری که بیش از آنکه عذاب آور باشد،شوق تغییر و توانایی را بر دوشم مینهد

    فکری دارم مملو از نگرانی و سرشار از امید

    فکری دارم مالامال از احساس و پابند منطق

    وقتی میبینم

    مثل کتابهای داستان،به رسم قهرمان

    بعد از مدتی دوری و دوستی  با هر بشر که فکرم را نمیفهمید

    گل رُزی را دیدم که فکرم را فهمید

    و بعد از دیدن ِ آنچه کسی توان دیدنش نداشت

    وقتی میبینم بعد از همه دادوستد های اطلاعاتی

    هنوز وسعتِ آنچه شوق  من از دیدن اوست را نیافتم

    نگران نمیشوم

    خوب دقت میکنم

    خود اوست،وجود اوست که همه راز و رمزهای احساس من است

    خود اوست که عنان دل را بر دست دارد

    ومن از دیدارش سیرنمیشوم

    من از شنیدن آنچه میگوید سرشار از شوق

    و از شنیدن آنچه نمیگوید لبریز از احساس

    واقعا حس خوبی را که دارم ،هرآینه

    میفازایم و تازه،نه فقط زنده ام بلکه

    زندگی میکنم

    وهنوز با تمام قوا

    مقهور قدرتی هستم

    که نمیدانستم دارم

    حتی آرزوی یکبار دیدن تجلی ِ آن را داشتم

    امیدوار بودم مثل انسان، داشته باشم

    ولی تصوری از داشتنش نداشتم

    میفهمم

    گُل زیبای رُزی که

    چنین هنر و ذوق  زیستن  را زنده میکند

    کم از خالق زندگیَم

    ندارد

    اینروزها فکری اَم

    فکر فاصله و دیدار دوباره به جای خود

    فکر این که چگونه،اینهمه

    دوستت دارم

  • گل من،

    آمدنت را با تمام وجود احساس کردم

    دیدمت

    بوییدمت،همان بوی آشنای سالهای انتظاررا میدادی

    همان بوی خوب و گرم زندگی

    امید و نشاط

    دیوانگی و شوق

    وقتی جرقه ای در میان انبوهی از احساسات سرد و خُرد

    بعد از سالها رنج و زحمت،از تو

    به  جنگلم افتاد

    شوق جاری شدنت رنگم داد

    به تمام رخوتها “نه” گفتم

    تو را دیدم و شوقم پیدا شد

    شوقی که بی تعارف،ظنّ ِ نابودیَش بُرده بودم

    و ایمان آودرم،که

    زیبایی سادگیست و سادگی،زیباترین ِ زیبایی آفرینیهاست

    نمیدانم بعد از چندوقت است؛

    امشب

    صدای قاشق همسفرِ با شِکر در دَوَران لیوان سرامیکی قهوه

    از هر صدایی برایم خوشتر است و با به یادآوردنت

    همه آنچه مرا میازُرد از کف دادم

    تورا که میبینم

    شوقم را زندگی میکنم

    با تمام وجودم که گرمست و مست

    ماندنی باشی خوشقدم دیرینه پای آشنا

    دوستت دارم

  • بیست و چند روز است نمیتوانم بنویسم

    قلم به دستم و دستم به دکمه آخر دوربین ، هرسه غریبه اند

    دوستان زیادی داشتم

    دوستانی که با آنها عمر و خاطرات و مراحل

    سلسه وار از پی هم گذشتند و دست کودتا آنها را از من و من را از آنها

    دور کرد

    بیست روزیست به عکسها مثل قبل نگاه نمیکنم

    عکسها هم  بو و طمع تلخ تحجر و مقاومتی را میدهند

    که کثیف و فاسد و متعفن است

    که جان میگیرد تا تغییر نیاید

    بیست روزیست به یاد هم قسم شدنمان میُفتم

    قسمی که به ذات رفاقت و پایمردی خوردیم

    که با دیدن سبزرویه ها در معابر

    در دل هر فرد

    برای فردای خود مصمم شویم

    یاد قولی که دادیم که تا آخرین لحظه با طراوت

    قدر شادی و انبساط خاطر نسبی حاصل از حضورمان را

    پس از بست و سوم ماه خرداد بدانیم

    که بایستیم ، که بمانیم

    بیست روز است

    وقتی میشمارم،از دوستان خیلی نزدیک و از دوستان خیلی دور

    روی هم رفته پانزده نفر از صدو بیست و هشت نفر مانده ایم

    ولی این ماندن ماندن نیست،با امید ساختن نیست

    قرار است سرخورده ترین بهار این سی و چند سال

    فقط شش تایشان را کنار هم نگه دارد

    دلم به هم میخورد رفقا

    من اینبار با خون دل مینویسم

    نه به دلایل خاص پُلیتیکی،که آنها به جا و دقیق و محکم

    که به آن قسم شکستن ما و رفقا

    که هرکدام برای مملکت خود گریستیم و پای کوه و کمر قسم به ذات رفاقت و امید خوردیم

    تا کنار هم بمانیم

    دنیای شادی بسازیم

    با سختی ها،با نا امیدی ها،با دردها و غمها

    بسازیم و نمنم شکستشان دهیم و برای دل و خاک و شادی کار کنیم

    ولی فی الحال…

    دیگرنه میتوان نوشت نه میتوان دیده را باز دید

    فقط پانزده نفر مانده ایم

    بیست روزییست یتیم شده ایم

    یتیم ِ رفیق و شادی و امید

  • صبح پا میشم،با هزاران شغل ذهنی و با هزار امید و آرزو

    وقتی فکر میکنم

    میبینم خوبم و پر از امید و آرزو

    ولی وقتی دقت میکنم،میبینم این تمام چیزی نیس که میخوام

    دلم واقعا گرفتست

    وقتی فکر میکنم باید یه روز از همه رفقام

    ازهمه دوستایی که پیداشون کردم

    بعد از اونهمه تنهایی و ظلم و تنهایی

    رفقایی رو که به قیمت عمرم پیدا کردم

    و حالا بعد از چنیدن و چند سال

    باید اونا رو ترک کنم و برم جایی که باید دوستای دیگه ای پیدا کنم

    به زبون دیگه ای که بلدم حرف بزنم تا بفهمن

    وقتی اینهمه باید و شایدو میبینم

    میفهمم جهان وطن بودن چقدر سخته

    و من در عمل کمتر از چیزی که در گفتار،

    بهش میتونم عمل کنم

    دلم برای مادری که از 12 سالگی برام زحمتیو کشید که تصورشم برام سخته،

    برای پدربزرگی که هر روز با امید بودنش از خواب بیدار میشم و باهاش شوخی میکنم و با 90 سال سن با تمام وجودتلاش میکنه منو بفهمه و موفقم میشه بعضا”،

    برای خواهرایی که دارم و موقعش که میرسه میفهمم از خودم کمتر دوسشون ندارم،

    برای همه

    همه که دارن میرن تبدیل به یه نوستالژی چند کیلوبایتی توی مغزم بشن با یه تصویر بندانگشتی

    خیلی تنگ میشه

    من برنده گرین کارت شدم،خوش شانس ترین برنده جهان به عبارتی..

    ولی وقتی فکر میکنم میبینم حتی این قرعه کشی هم

    ازم چیزاییو میگیره و بهم چیزاییو در ازای اون چیزای دسته اول میده

    میرم به امید زندگی خوبی که همه زمان

    به یاد پدرم و با امید خودم و به کمک خواهرام و به همت مادرم دنبالشم

    دلم برای اونی تنگ میشه

    که نمیدونه هنوز دوسش دارم

    دلم برا اونی میتپه

    که صبحای جمعه با تمام شادی و توانش

    با من میاد کوه

    برای اونی دلم تنگ میشه

    که دروازه خالیو نمیزنه تو گل،پاس میده به من

    دلم فریاد میکشه برا اونی که

    خودشو فدا کرد تا من فدا نشم

    ولی میرم

    میرم تا با ساختن چیزی که حق همه توش هست

    شرایطیو بسازم

    که هرکس بهم کمک کرده

    یا فراتر از اون،بهم عاشقانه و خالصانه امید داده

    مخصوصا مادرم

    برای همه کسایی که اسمشونو میپرستم،چه برسه به خودشون

    جایی بسازم

    که یک روز آ رامش و موفقیت منو ببینن

    و یه  ”خدا بیامرزه” از ته دل برای پدرم بگن

    ودر کنارشون

    زندگی کوتاهمو به پایان ببرم

    من سرشار از امیدم

    و آرزو

    به امید این که

    به اهدافم برسم و

    همه ازاین لذت ببرن

    تا خستگی و دلتنگی از دلا بیرون بره

    و برای یه بار دیگه

    چند مدت

    طعم خوشبختیو زیر دندونامون حس کنیم

    من برنده خوش شانس لاتاری هستم

    یک تمام کننده صرف!